جایی برای تنهایی....
جای تو که خالی می شود من
می مانم و این دل بهانه گیر... حتی
دیگر خاطره های به جا مانده ات هم طاقت ماندنم نمی شود... من
ندانسته درون خود شکستم... گوش
کن... می شنوی صدای اندوهم را؟ حصاری
از دلتنگی ثانیه هایم را چنگ می زند سکوت...سکوت...سکوت... چه
سکوت مرگباری... دیگر
واژه هایم نفس ندارند. لحظه
های انتظار با بغضی خفه کننده می شکنند و
اینک سهم من فقط گریه های شبانه می شود...زیر نور
مهتاب... چشم
هایم خسته اند... در
این شب خاکستری با حس آزاردهنده دلبستگی در
انتظار طلوع خورشید بودن خیلی سخت است چشم
هایم را به آسمان می دوزم اما
چشم هایم هم دیگر فروغی ندارند... در
این بیابان خشک و بی نشان احساسم خبری از باران نیست دلم
باران می خواهد... شاید
بتوانم از لحظه های سرد و خاکستری انتظار عبور کنم... شاید
بتوانم به سمت آسمان اوج بگیرم... می
خواهم امشب در این سکوت سرد با
مهتاب چشمانت حرف بزنم.. دلم
میخواهد تمام زمین بامن همراه شوند تا عشقم را با نفس باد جار بزنم به
انتظار تو زمین گیر شده است اگر
فرصتی بود سری بزن.... به دلم.... به همان خانه سابق احساست... پناهگاه
گرم و ایمن عشقت که مدت هاست نشانی
اش را در پس لحظه های تنگ و بی روح وفایت گم کرده ای... به
دیوار های قلبت نیم نگاهی بینداز... من
در آن شب رویایی، آن
زمان که نام مرا بر روی دیواره اش حک کردی... پنهان
از تو و نگاهت مسیر عبور و مرور احساست را نقاشی کردم... و تو
فقط کافیست که از بن بست های تنهایی عبور کنی و
مستقیم خط افق خورشید را در پی گیری... بهش بگيد عاشق تو رفت ونشونه اي نذاشت به خاطرارزوهات رفت و گلايه اي نداشت بهش بگين که اين چشام تاعمردارم براهشِ اين دلِ بي گناهِ من تا عمر دارم خرابشِ بهش بگيد که اين دلم ابراي باروني داره سراغشو بازم بگير اون دل داغوني داره بگيد که رفته عاشقت حتي نبودي ببيني اشک چشاي کسي که يه روزربودي ببيني بهش بگيد من رفتم و بهارزندگيش مياد وجود من يادش ميره ديگه خزونش نمياد بگيد که عاشق چشات ساده و دلداده بودش واسه دوباره ديدنت يه عمري اواره بودش بهش بگيد دلش اومد بشکنه قلبِ خستمو؟ مگه که غمخوارم نبود نديد دلِ شکستمو؟ بگيد که با رفتن من صداي خندش ميمونه عاشقِ دلداده ي تو بازم يه بَندَش مي مونه بگيد که رفت عاشقِ تو حرف دلش رونشنيدي خيلي دلش تنگ توبود غم چشاش رو نديدي کاشکي هنوزپيشم بودي مثل همون گذشته ها دل ازوجود تومي خوند به جاي اين گلايه ها بگيد که دلگير نشدم از بي وفاييِ دلش بگيد حلالش ميکنم خودش جداييُ رونوش بهش بگيد که رفتم و خدا نگهدارش باشه باچشم گريونم ميرم اين عاشقيم يادش باش (محبویه جون)
سیمرغ ترین همسفرم باش من مرغ اسیره دل دریاچه ی نورم تا پر بکشم سویه خدا بال و پرم باش.... تک درختم سوخت بزار جنگل بسوزد... یک امید برای فردا یک اشک برای تو و یک شوق برای نگاه یک داغ برای من و یک عشق برای دلت یک راه برای تو و یک قلب برای وفا ناخواسته آمد ! باور کن ! چه کنم !؟ دست خودم نیست ! صادقانه و پر صداقت می گویم : " آرزوی فقط یک بار دیدار تو " که در تمام این مدت به دلم موند ! چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ وقعا چرا ؟؟؟؟ خدا جون میشه تو امشب منو تو بغل بگیری؟ بگی آروم توی گوشم دیگه وقتشه بمیری خدا جون میگن تو خوبی ، مثل مادرا می مونی اگه راست میگن ببینم عشق من کجاست میدونی؟ خدا جون میشه یه کاری بکنی به خاطر من؟ من می خوام که زود بمیرم آخه سخته زنده موندن من که تقصیری نداشتم پس چرا گذاشته رفته؟ خدا جون تو تنها هستی میدونی تنهایی سخته زنده بودن یا مردن من واسه اون فرقی نداره اون می خواد که من نباشم، باشه ،اشکالی نداره خدا جون می خوام بمیرم تا بشم همیشه راحت ولی عمر اون زیاد شه حتی واسه یه ساعت خدا جون میشه تو امشب منو تو بغل بگیری؟ بگی آروم توی گوشم دیگه وقتشه بمیری به تو که موندگاری..... بهلول هر وقت دلش می گرفت به کنار رودخانه می آمد. در ساحل می نشست و به آب نگاه می کرد. ناگهان صدای پایی شنید برگشت و نگاه کرد. زبیده خاتون (همسر خلیفه)با یکی از بهلول با لحنی جدی گفت: - بهشت می سازم. بهلول گفت: - می فروشم. - قیمت آن چند دینار است؟ - صد دینار. زبیده خاتون گفت: - من آن را می خرم. - این بهشت مال تو، قباله آن را بعد می نویسم و به تو می دهم.
زبیده خاتون لبخندی زد و رفت. بهلول، سکه ها را گرفت و به طرف شهر رفت. بین راه به هر فقیری رسید یک سکه به او داد. وقتی تمام دینارها را صدقه داد، با خیال راحت به خانه برگشت.
زبیده خاتون همان شب، در خواب، وارد باغ بزرگ و زیبایی شد. در میان باغ، قصرهایی دید که با جواهرات هفت رنگ تزئین شده بود. گلهای باغ، عطر عجیبی داشتند. زیر هردرخت چند کنیز زیبا، آماده به خدمت ایستاده بودند. یکی از کنیزها، ورقی طلایی رنگ به زبیده خاتون داد و گفت:
- این قباله همان بهشتی است که از بهلول خریده ای.
وقتی زبیده از خواب بیدار شد از خوشحالی ماجرای بهشت خریدن و خوابی را که دیده بود برای هارون تعریف کرد.
صبح زود، هارون یکی از خدمتکارانش را به دنبال بهلول فرستاد. وقتی بهلول به قصر آمد، هارون به او خوش آمد گفت و با مهربانی و گرمی ز او استقبال کرد. بعد صد دینار
- یکی از همان بهشت هایی را که به زبیده فروختی به من هم بفروش.
بهلول، سکه ها را به هارون پس داد و گفت:
- به تو نمی فروشم.
هارون گفت:
- اگر مبلغ بیشتری می خواهی، حاضرم بدهم.
بهلول گفت:
- اگر هزار دینار هم بدهی، نمی فروشم.
هارون ناراحت شد و پرسید:
- چرا؟
بهلول گفت:
- زبیده خاتون، آن بهشت را ندیده خرید، اما تو می دانی و می خواهی بخری، من به تو نمی فروشم!
![]()
![]()
![]()
دوستي با بعضي آدم ها مثل نوشيدن چاي کيسه ايست هول هولکي و دم دستي. اين دوستي ها
براي رفع تکليف خوبند اما خستگي ات را رفع نمي کنند. اين چاي خوردن ها دل آدم را باز نمي کند خاطره نمي شود فقط از سر اجبار مي خوريشان که چاي خورده باشي به بعدش هم فکر نمي کني.
دوستي با بعضي آدمها مثل خوردن چاي خارجي است. پر از رنگ و بو. اين دوستي ها جان مي دهد براي مهمان بازي براي جوک هاي خنده دار تعريف کردن براي فرستادن اس ام اس هاي صد تا يک غاز. براي خاطره هاي دمِ دستي. اولش هم حس خوبي به تو مي دهند. اين چاي زود دم خارجي را مي ريزي در فنجان بزرگ. مي نشيني با شکلات فندقي مي خوري و فکر ميکني خوشبحال ترين آدم روي زميني. فقط نمي داني چرا باقي چاي که مانده در فنجان بعد از يکي دوساعت مي شود رنگ قير يک مايع سياه و بد بو که چنان به ديواره فنجان رنگ مي دهد که انگار در آن مرکب چين ريخته بودي نه چاي.
دوستي با بعضي آدم ها مثل نوشيدن چاي سر گل لاهيجان است. بايد نرم دم بکشد. بايد انتظارش را بکشي. بايد براي عطر و رنگش منتظر بماني بايد صبر کني. آرام باشي و مقدماتش را فراهم کني. بايد آن را بريزي در يک استکان کوچک کمر باريک. خوب نگاهش کني. عطر ملايمش را احساس کني و آهسته جرعه جرعه بنوشي اش و زندگي کني.
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
اما تو هستی كه موهبت زندگی جاودانه را به
من می بخشی!
خدایا
!اگر با من باشی
چه كسی می تواند علیه من باشد؟
اگر من با تو
باشم
چگونه ممكن است كه دشوار ها نصیبم شوند و از میان برداشته نشوند؟
خدایا
چنان نزدیكی كه نمی توانم ببینمت
صدای
تو هر لحظه با من سخن می گوید ،
اما
من آن را نمی شنوم .
مرا به اعماق درونم ببر
تا شكوه بی پرده جمال تو را بشنوم
مرا بیاموز که پیوسته تو را بجویم
و همواره به عنوان یگانه پناه گاهم به تو رو كنم!!!


![]()
![]()
![]()
... امشب باز آرزوی دیدارت به سراغم آمد ! ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
:ادامه مطلب:![]()
![]()
![]()
پاکی و طراوت آب، غصه هایش را می شست. اگر بیکار بود همانجا می نشست و مثل بچه ها گِل بازی می کرد.
آن روز هم داشت با گِل های کنار رودخانه، خانه می ساخت. جلوی خانه باغچه ایی درست
کرد و توی باغچه چند ساقه علف و گُل صحرایی گذاشت.
خدمتکارانش به طرف او آمد. به کارش ادامه داد. همسر خلیفه بالای سرش ایستاد و
گفت:
- بهلول، چه می سازی؟
همسر هارون که می دانست بهلول شوخی می کند، گفت:
- آن را می فروشی؟!
بهلول صد دینار را گرفت و گفت:
به بهلول داد و گفت: ![]()
![]()
![]()
| Design By : ParsSkin.Com |


